تبليغاتX
موسا بندری

موسا بندری

شعر.داستان. نقد

این زنی که نشسته      روبرویم

خیال صبحانه مفصل یک گریه گریخته است

و ریخته است       چیزهای درهمی بر انگشت ام 


مشت ام     باز است     که کبوترهایش را 

آهای    نیلوفرهایش را     چه بهترهایش را     و کبودترهایش را  


ای که دیر می کنی       و مرا       از خود و از همه چیز سیر

بگیر این عروسک نیمه خواب        از این همه آب     که سیلی است     خیلی 


من به ریتم قشنگ خودم سوارم        و     بیکارم

کار     از شانه هایم می گرید       از شبانه هایم می گوید

شما را چه به این حرف ها    که      صرفه نبرد آن که


همین آن که هم نفهمیدم          که بود     چه بود

وقتی از خودت بیرون می ریزی          بی چون می ریزی      

برگ ریزی یک روز پاییز مثلا         و نیز مثلا     


دیروز با خودم دعوا کردم        پریروز با تو

هر روز با جدول ناتمام چشمانی        که آنی

می دانی چقدر کشته داده ام         در جنگی که با خون خود داشتم

چقدر کشته      توبگو پشته     آغشته همین رنگ چونی که عشق


عشق مگر پیاده بیاید       پنجره باز کند        و     چیزی آغاز کند

در آدم      که         آه دم نزن

ای سکوت رنگین عاشق شدن .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 23:46  توسط موسا بندری  | 

 

  تنها برای تنهایی خودم که     گریه نمی کنم

  برای تو          برای او

  و        برای غمگین تنهایی تهران

 

  در این انتهای پاییز      که      درختان سرد شان هست

 و        برگ ها مغموم اند

 و   اند      همین هوایی است که بوی تنهایی می دهد

 

می گیرد      چیزی ته دل آدم       و کمی بعد

  حس می کنی      چیزی ترا دربر گرفته       چیزی ترا از سر گرفته

  در گرفته هوایی        که        چه می شود گفت

 

  اصلا        می شود گفت

  تهران     چهره اش خسته است        شاید هم      دل اش شکسته است

   هرچند     لب اش بسته است       اما باز هم     آن چشم مغموم هراسان

 

هی     هی  

  از آن انتها که آمده ام      چیزی که ندارم آورده ام

 که به او بدهم

 

  من و تهران      این نیمه شب      می نشینیم   و    اندکی حرف می زنیم

 اندکی گریه می کنیم    

   و اندکی به این آینه        نگاه می کنیم

 

 هر دو        و عجیب که با هم          آه می کنیم

 

 

                               29 / 9 / - تهران – موسا بندری

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 22:55  توسط موسا بندری  | 

 

 

                                           تارکخانه فراموشی

 

     

_  مونس....مونس.....مونس.....

صدا مثل باشه ای که خطر ناگهانی را حس کند . به یک بارگی بال بکشد و از بهم خوردن دو بال ، پوست ضخیم هوا راجر بدهد ، در هوا  می پیچد .

_...په کجایی؟

از آستانه در که در چهار چوب آن ایستاده بود ، جلد و تند برگشت . رفت لابلای رخت ها ی کهنه در صندوق عتیق چوبی که او برایش از سفر مصر آورده بود . لابلای  شلوار های بید زده که هنوز بوی تند نفتالین آن در هوا پخش  می شد . همه بقچه ها ، سریبینی های خاطره . حتا نخ و ریسمان و لته پاره ها ی یادهاکه سالیان درازی بود دیگر  دست  لرزان آن دو به آنها نخورده بو د. مابین پارچه ها ، داش داشه ها و عگال کهنه که بوی رخوت می داد . موریانه و موش موذی ریزریز کرده بودند  . خلاصه همه جا را گشت  . او را پیدا نکرد .

_  ..... آهای ، مونس ، په کجایی ؟ ..... هی .... با تو ام ! .....

 

صدای استکان و نعلبکی بلند بود . عصر بود . خورشید غرق خون تند اناری که کسی به دندان گر فته بود ، آرام آرام و با تانی فرو می شد در چاه تاریکی .  لنگ را لنکوته زده بوده با زیر پیراهنی کپیتان  ، حوله ای روی دوش  ، سواس عربی در پا ، ظرف و ظروف را می شست .  میز و صندلی چیده بود .  روی هر میز  قندانی پر  . هنوز  سر و کله مشتری ها پیدا نبود . در اتاق سوندی  ، سماور  و  منقل و بساط شیر و چای آماده بود . قهوه خانه  نزدیک غسالخانه بود . دورتادور آن کفه ای باز و مسطح . سمت غرب ، دورتر گورستان . از شمال با فاصله ای تک و توکی خانه های سوندی .  برای خودش سوت می زد . توپر با استخوانی درشت و محکم ، ته ریشی برچانه ، موها وز ، زبر و زیر کلاه دال .  رنگ سیاه سوخته  ، لبانی کلفت . دور تر از او حیدر بساط کبابی اش  را آماده می کرد . آتشی گیرانده . میز و صندلی در فضای بازی  قرار داشت .

_ اهای حیدرو .

_  چیه مش زبیر ؟

_  بدو بیا .

حیدر خود را از لابلی میز و صندلی به او رساند .

_  چیه؟

_  اون دو نفر رو می بینی ؟

نگاه حیدر ، ادامه نگاه زبیر را دنبال کرد . دو زن با چادر جیت گلدار  از جاده خاکی روبرو عبور می کردند .

_   کیا نن ؟

حیدر خنده ای از ته گلو بیرون داد .

_   یعنی نمی شناسی ؟

_  خو ، نه !

_  زن و دختر کل رمضون ان .

_  آها . خو ائی وقته ، غروبی از کجا میان ؟

_  از خونه دوماد شون . باسو سیبیل .  اون و دیگه خوب می شناسی ! برا زن حفو ، استاندو زن . چطو وقتی کله ات باد داره  . پشت پیپه می شینی همراه استاندو ، لابد زار دوروبرته . حالا نمی شناسی نه ؟!

_  باسو سبیل که رفیق مه . خواهر زن شو ندیده بودم . شوهر داره ؟

_  شوهر که نه . داشت . طلاق داد . یه بچه م داره .

_  خب خب ، شناختمش .

                                                                                                                                    

خواهرش را فرستاد خواستگاری ، قبول کردند .

از قطر آمده بود . خسته و کوفته سفر دریایی  . دو چمدان در دست . زن را بغل گرفت . سر خود را چسباند به شکم بالا آمده زن .

_  اهه ، انگار گپ می زنه .

_  شیطون ، اون که نمی تونه گپ بزنه . داره می جنبه .

_  برو بابا . به ما میگن سیاها . مگه بچه ما مث بچه دیگرونه . زار مون ، وامیداره شون گپ بزنه .

از ته دل خندید . لبخند شیرینی برلب زن نشست . بچه اول بود . بعدها صاحب هشت فرزند شدند .  پنج پسر ، یک دختر .

 

_  ......... په کجایی ؟ .........

 

می بینی انیس  ؟! چه تنها مونده ایم . هیشکه سراغ مون نمیاد . آدم ، اینقد بچه داشته باشه . یه عالم نوه . بچه های خواهر و برادر ! اون وقت از تنهایی دق کنه.

زن سر از سجاده برداشته  ، صندلی که روی آن سجاده پهن می کرد  را کنار تر راند . سجاده را گذاشت روی تختی که روی آن نشسته بود .

 

 

_  ......مونس ......مونس..... یه کجا بجورم ات ........

 

 

دست پسرش را گرفته بود . پوشه ای در دست دیگر .

_  آقا معلم ، این و آوردم که آدم کنی .  پسر بزرگ مه . خدا رو شکر ، دو تای دیگر هم دارم . دختر و پسری .  اونام که مدرسه ای شدن ، میارم زیر دس خودتون  ، می سپارم به خودتون . ....

 

_  می بینی انیس ؟! تو که دیگه مخت کار نمی کنه .  فلج افتاده ای  رو تختخواب .  هی پرت و پلا میگی . میدونم تشنه ته  . الآنه برات آب می آرم . .

از جایش  با نالشی بلند شد . اتاق بوی دواهای جوشنده می داد . بوی گشته و دارو های ضد عفونی در آن معلق بود .  در ، روبریش  قرار داشت .  با سه لنگه که دو تا بهم چسبیده بود و یکی از لنگه ها باز بود . کنار دیوار از بیرون  زیر مهتابی  ، یخچال بود . لیوانی را پر کرد . بسوی تختخواب رفت  . بر صندلی کهنه چوبی گذاشت .  مرد دراز کش چشمهای بی سو داده بود به چندل های سقف که عنکبوت بر ان تارهای ریز و درشت بافته بود .

_  الآنه شام و میارم . چه شامی ؟! همو که ظهر خوردیم . یه کاسه قاتق ، بشقابی برنج  و پاره ای نان که سردسرده .  چای هم که مال صبه . گرچه گرم گرم نیس ، سردسردهم نیس . بلاخره تو فلاکسه . نیم جونی داره .

 

_  ...... مونس ..... مونس ...... مونس .... په کجایی ؟

 

بالای سفره نشسته بود . گرامافون ترانه « رعنا جلو ، من پشت سر » را پخش می کرد .  سفره به درازای طول اتاق چهار در شش  ، پهن بود . جمعه بود . هر جمعه ، بچه های طایفه جمع می شدند خانه آنان .  پسرای خواهر و برادرش ، خواهرای زنش ، پسر عمه ، پسر پسر عمو ، همه گرداگرد  سفره نشسته بودند  . دختران بشقاب ها و دیس های پلو را می آوردند .

_  چه رطبیه ؟!

_  شکری ، یا نغال .

_  نغاله . چه دیمپازگی داره لاکردار .

رطبی در دهان گذاشت . صدای خرد شدن بخش کال رطب بلند شد . صدایش را صاف کرد .

_  بهترین قاتق ماهی عالم و تنها مریم می تونه درس کنه .

تکه نانی گرد کرد ، درکاسه قاتق زد . در دهان گذاشت . بوی ادویه و سبزی ماهی در دماغش پیچید . تندی فلفلی که دوست داشت کامش را خنک کرد .


_  ...... مونس ...... مونس ...... دیگه داری کاملا از جلو چشام گم می شی ......

 

_  په چی شد اون همه بساط ؟! همه دور و بر مون بودن . حالا ، هفته ای دو هفته ای  ، دخترا و پسرا ، لابد از ترس نیش زبون مردم ، سری به ما بزن ان . مگه دورن ؟! نه بخدا .  اون توی اون اتاقا ، دحتر کوچیک ته . همون که همیشه سوار کولت می شد . از بازار که می اومدی ، می دوید تو بغلت . تو هم شیرپیرک  از مشت ات در می اوردی ، می ذاشتی کف دستش . حالا تنها روزی یه لحظه میآد . سلام ، چطورین ؟! . انگار میآد ، نیگا کنه ما مرده .ایم یا نه . به این واون هم میگن سرمون شلوغه . کار داریم . مگه تنها اون معلمه . این که تو خونه س ، اینه . وای بحال اونا که خونه شون جای دیگه س . انگاری بیماری پیری ، بیماری واگیریه . همه ازمون فراری ان . خودم با گوشام شنیدم که دخترت به پسر بزرگش می گفت ، طرف مادر بزرگ و پدربزرگ نرین ها ، مریض می شین . هروقت هم غذاشون می برین ، اول دست تون می شورین  ، با صابون ، اونم خوب .  صب تا صب  یه نون و چای شیرین ، ظهرتاظهر هم مثلا غذایی . شام هم همو که ناهار خوردیم . می دونم گشنه ته  . الآنه برات شام می یارم . هر چن حرف نمی زنی . افتاده ای رو تخت  ، دیگه هم بلن نمی شی .  میگن سکته  کرده ای . تا خود را به دستشویی برسونی ، خود تو کثیف می کنی . منم با همی دست هایی که تیر می کشن ، مجبورم رختات رو بشورم . مجبورم بلن شم . تو که خودتو راحت کرده ای . درازکش افتاده ای . انگار قرار نیس بلن شی .  منم جایی ندارم برم . عصر تا عصر ، هوا که خنک میشه . لنگان لنگان خودم مو میرسونم جلو در . می شینم روی صندلی که از قهوه خونه ات مونده .  کزو هم با بچه هاش میرن بیرون .  نرن هم ، تو اتاقاشون تلویزیون نیگا می کن ان .  یا مهمون دارن . یا به درس بچه ها می رسن .  شوهرش هم هیچ عصری خونه نیس .  منم می نشینم ،

 

 نیگا می کنم به کناری که کنار زیارت کاشته بودی . حالا دیگه حسابی پیر شده . تنه اش به قدی کلفت شده که دیوار کاه گلی  بقعه زیارت رو ترک داده . هسته اش رو از دوبی آوردی . گفتی کنار بمبائیه  . گاهی عابری رد می شه . نیگا می کنم .  صدای بازی کودکان رو از کوچه های اطراف به گوشم می خوره .  دیگه نمی تونم ، عصرای دوشنبه و چهار شنبه  و جمعه  شمع زیارت  روشن کنم . تنها شب های دوشنبه و چهار شنبه میرم ،  گوش میدم  به روضه خوانی . منبر که دور نیس . چسبیده به زیارت . روبروی خونه .  سپرده ام ، پنجره  ی روبه در ، موقع روضه خونی وابذارن . گوش می دم . تو هم یه روزی روضه خون بودی .  بانی منبر . منم کنیز زیارت . حالا دیگه آسته می زنم یه سینه .  ای به فدای غریبگی ات حسین جان .  چه کشیدی تو اون صحرای واویلا .  ای به فدات زینب جان . چه بر سرت اومد  . کاکات ، انیس دلت رو از دس دادی .  چه دنیا ، شمر ذوالجوشنیه . می دونم گشنه ته .  برات میارم .  با این تن کوفته ، این دل تال زده مگه دیگه می تونم جلدی جونی داشته باشم .  هی ... هی ... هشتا بچه بزرگ کردم .  هشتا چیه ؟! نه تا . یکی هم مال شوور اول مه .  همه شون خونه دارن . ماشین دارن . آدمای دولت ان .  بچه دارن . یکی شون هم نمیاد سراغ ما . خدا را شکر . خدا بیشتر به شون بده . از عز نیفت ان . با این همه ، نک و نال شون بلنده . یعنی اینقد  ما نمی دونیم . میگن ، اون دور و زمونه گذشت . امروزاروز مث قدیم نیس . باس سگ دو زد .  هی.... هی .... تموم خاک عربا ، تموم خلیج و زیر پا گذاشتی . اندک استکان و نعلبکی شستی ، گذاشتی جلو مردم . اینا رو فرستادی مدرسه . که برا خودشون آدم بشن .  اینم آدم شدن اونا . فراموش مون کردن .

 

_  ....... مونس ...... مونس ..... چرا دور میروی ؟! دیگه پاک گمت کردم  ....... چرا پرواز می کنی  ....... این بال های زیبا از کجا آوردی .......  اینقدر ازمن دور مشو  ...... دارم گمت می کنم .......  صورت ات را ..... لبخندت را ..... دستانت را ..... حتا گریه هایت را ...... دارم ...... گ .... م ...... ا .... ت .... م .... ی .... ک .... ن .....

 


زن کاسه و بشقابی که روی آن را با دو بشقاب دیگر گرفته بود . از طاقچه برداشت .  گذاشت روی صندلی کنار لیوان آب . دست مرد را تکان داد .

_  هی انیس ... انیس ... بلن شو ....  میدونم گشنه ته .... چرا حرف نمی زنی ؟ .... هن هن هم نمی کنی .... دستات چه سرده ....

دست برد به صورت مرد . کف دست ، از پیشانی تا چانه لغزاند .  سردسرد بود . کف دست جلو دهان و بینی مرد گرفت . هوایی بر نمی آمد . دست برد طرف شکم او . بالا و پایین نمی شد .  سر را گذاشت روی سبنه اش . گوش خواباند به محل قلب . سکوت بود و سکون . فریادی کشید .

_  آها .... بیایین .... انیس ام رفت .... وای چه خاکی بر سر کنم .... ای دنیا چه تنها شده ای ....

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آذر 1389ساعت 17:25  توسط موسا بندری  |